السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

23

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

نيست ، پس وجود هم كه نقيض عدم است يك معنا بيشتر ندارد ، و گرنه ارتفاع نقيضين مىشود ! زيرا اگر وجود معانى متعددى داشته باشد وقتى وجود در معناى جوهرىاش - مثلًا - يك جا تحقق داشته باشد مسلم است كه عدم آن‌جا نيست چون عدم نقيض وجود است ، از آن طرف وجود عرضى هم كه على الفرض يك معناى ديگر وجود است آن‌جا نيست و آن هم نقيض عدم است . و اين مىشود ارتفاع نقيضين يعنى نه عدم هست و نه وجود ( وجود عرضى ) . معتقدين به اشتراك لفظى وجود - در همه جا يا در خصوص واجب و ممكن ، يعنى وجود فقط دو معنا دارد : يكى وجود واجب و ديگرى وجود ممكن - هم به علت گرفتارى و مشكل خاصى كه پيدا كرده‌اند معتقد به اشتراك لفظى شده‌اند . مشكلشان اين بوده كه اگر وجود در خدا و خلق به يك معنا باشد لازمه‌اش اين است كه ميان خدا و خلق كه علت و معلول‌اند ، همگونى و سنخيت باشد ! با اين‌كه چنين سنخيتى نيست ( و از قديم گفته‌اند : « ما للتراب و رب الارباب » ؛ خاك را با عالم قدس خدايى چه كار ) ؟ و آنها كه همه جا مشترك لفظى گرفته‌اند گفته‌اند ميان هيچ علت و معلولى - هر چند در غير خدا و خلق - همگونى و سنخيت وجود ندارد . اهل تحقيق هم پاسخ آنها را اين طور داده‌اند كه : اگر مشترك لفظى شده هر كجا به يك معنا باشد لازمه‌اش اين است كه عقول از شناخت خداوند درمانده شود ، زيرا وقتى مىگوييم خداوند وجود دارد اگر همان معنا فهميده شود كه در مورد ممكنات مىفهميم همان اشتراك معنوى مىشود كه ما مىگوييم ، و اگر معناى ديگرى كه حتماً مقابل معناى مورد ممكنات است و از موارد نقيض آن است « 1 » بفهميم در حقيقت وجود خدا را نفى كرده‌ايم ! و اگر هيچ نفهميم همان مىشود كه گفتيم يعنى تعطيل و

--> ( 1 ) . منظور اين است كه اگر معنايى مقابل معناى منظور در مورد ممكنات داشته باشد ، و پيداست كه تقابل تضاد ياتضايف يا عدم و ملكه ندارند پس تقابل تناقض است . و چون تنها نقيض آن نيست و لا اقل عدم هم نقيض آن است ، پس از موارد نقيض حساب مىشود ، نه نقيض مطلق